امید بر دوش شانه های وطن
مادرش او را مجهز، آمادهی میدان کرده بود و حالا پدر، سرش زیر پرچمی بود که پسرش آن را برافراشته داشت.
خبرگزاری فارس، رشت، ام سلمه فرد: از بلندای شانههای مهربان پدر، دنیا برای او از همیشه وسیعتر بود. همان گردن استوار، بلندترین قلهای بود که میتوانست بر آن تکیه بزند؛ تخت کوچکی برای شاهزادهای کوچک که سرش را بالا گرفته بود تا بر همهچیز اشراف داشته باشد. در میان آن جمعیت عظیم، که همه برای دفاع از وطن قد علم کرده بودند، هیچکس به اندازهی او دیدِ روشنی به جایگاهی نداشت که مجری و سخنران بر آن ایستاده بودند؛ گویی بر فراز همهی سرها، او بود که آینده را تماشا میکرد.
مادرش او را مجهز، آماده میدان کرده بود؛ لباسهایش گرم و نرم، شیشه شیرش پر و مطمئن. کودک، آسودهخاطر از تأمین تمام نیازهای کوچکش، پرچم سرزمینش را با شوق و ذوق در پسِ سرِ پدر میچرخاند؛ و پدر، در حالیکه پاهای فرزندش را محکم گرفته بود تا خاطر خودش و کودک، هر دو از امنیت جمع باشد، در دل به خدای خود میبالید که نسلش را در مسیر حق و حقیقت روانه کرده است.
دستان پدر بند بود؛ باید پاهای فرزند را محکم نگه میداشت، اما چشمانش آزاد بود تا غرور و افتخار را فریاد بزند. حالا سرش زیر پرچمی بود که پسرش آن را برافراشته داشت؛ پرچمی که زیر سقف آسمان، در دستان کوچکی میچرخید و به اهتزاز درمیآمد. چه لذتی در این دنیا بالاتر از آنکه خداوند، نسلی استوار و ثابتقدم را به بندهای عطا کند؟
پدر با صدایی رسا شعار میداد و فرزند، همانطور که مشغول شیر خوردن بود، حتی لحظهای از تکان دادن پرچم غافل نمیشد. ترکیبی شگفت از معصومیت و حماسه، از عشق و وفاداری به سرزمین، در همین نقطه جان گرفته بود؛ گویی تصویر زندهای بود از آیندهای که در آغوش امروز شکل میگرفت.
حالا دیگر فقط مادر نبود که از تماشای این صحنه لذت میبرد و قربانصدقهیشان میرفت؛ همهی آنانی که شاهد این لحظات دلانگیز بودند، موجی از غرور و امید را در جان خود احساس میکردند. انگار خداوند با خلق این صحنهی زیبا، میخواست روح حماسه را در دل همهی جمع بدمد و نوید آیندهای روشن را بدهد؛ آیندهای که در آن، نسل بعد نیز همچون پدرانشان، در همان مسیر ولایت، آزادگی و شرافت باقی خواهند ماند و تحت هیچ شرایطی، حتی برای لحظهای، اجازه نخواهند داد این پرچم بر خاک بیفتد.
10:47 - 7 فروردین 1405