رفراندومی از وحدت شیعه و سنی، زیر خیمه انقلاب
اینجا، در وسعت تاریک صحرای باغ، کلمهها مذهب نمیشناسند؛ جان میگیرند.
به گزارش خبرگزاری فارس از لارستان، ساعت از سر شب گذشته، جاده عمادشهر به دیدهبان. جاده پُر از ماشین و آدم است. نه فقط یک تردد شبانه، که امواجی از دلهای بیدار، آمدهاند تا در دل این تاریکی بگویند پای آن عهد ۴۷ ساله ایستادهاند. دستهای شیعه و سنی، گرهکرده و محکم از پنجره ماشینها بیرون آمده؛ سنگین نه از خستگی، که از بار یک تاریخ برادری. سایه پرچمهای سه رنگ، زیر نور چراغقوهها روی صورتهای آفتابسوخته میافتد. هوای دشت کمی سرد است اما حرارت شانههایی که به هم تکیه دادهاند، سرما را پس میزند.صدای غرش موتورها و بوقهای ممتد در این مسیر ۲۰ کیلومتری، مثل یک مارش حماسی، در گوش صحرا میپیچد. کسی خسته نیست، انگار تازه بیدار شدهاند.
خونی که رنگِ مذهب نمیگیرد
پیرمردی با دستار سفید و لباس بلند محلی، کنار یادمان شهید گمنام عمادشهر ایستاده است. پرچم کوچکی را در دست پینهبستهاش میفشارد. دستش را میکشد روی سنگ مزار شهید گمنام: «تو این ۴۷ سال، خون بچههای شیعه و سنی ما تو یه سنگر قاطی شد تا این درخت جون بگیره. دشمن فکر میکنه میتونه بین ما خط بکشه، ولی نمیدونه ما ریشههامون تو این خاک به هم گره خورده.
ما با هم میمانیم
مرد جوانی، با پیراهن مشکی و چهرهای تکیده که تسبیح تربتی در دست دارد ایستاده است. وقتی میپرسم در این شب تاریک صحرای باغ چرا ۲۰ کیلومتر رژه خودرویی راه انداختهاند، لبخند معناداری میزند: «دشمن خواب دیده بود که تو این روزهای سخت، ما سرِ مذهب و قومیت میافتیم به جونِ هم. اما ما اومدیم بگیم با رهبر سوم انقلابمون بیعت کردیم.» چشمهایش زیر نورِ چراغها برقِ خاصی دارد: «ما اومدیم بگیم این خیمه، ستونهاش محکمه. دشمن نمیفهمه که وقتی ما شیعه و سنی کنار همیم، هیچ طوفانی حریفمون نیست. اینا فکر کردن با یه تغییر، ما متفرق میشیم، ولی نمیدونن ما با حضرت آقا سید مجتبی، همون عهدی رو بستیم که پدرهامون با امام بستن.»
تکرار یک حماسه در جادههای کویری
هر چرخشِ تایر در این مسیرِ ۲۰ کیلومتری، تبدیل به حماسهای بیکلام میشود. کاروان ماشینها، بیآنکه فرمانی داده شده باشد، خودجوش، چراغها را روشن کردهاند و با هر شعار، انگار آن رفراندوم تاریخی را در دلِ دشت تکرار میکنند. آنها با حضورشان، به جمهوری اسلامی یک «آریِ» دوباره میگویند. باد میپیچد لای پرچمهایی که از شیشهها بیرون زدهاند. جوانی از پشتِ یک نیسان، با صدای دورگهاش فریاد میزند: «دستِ خدا عیان شد...» و بقیه ماشینها، با بوق و فریاد همصدا میشوند: «خامنهای جوان شد...» اینجا نیازی به صندوق رای نیست؛ این ۲۰ کیلومتر نور و آهن، خودش یک رفراندومِ شبانه است که با مهرِ برادری تایید میشود.
از فروردین تا این شبِ پرستاره
از آن فروردین تا این شبِ پرستاره، قصه مردم صحرای باغ شبیه درختی است که طوفانها فقط ریشهاش را محکمتر کردهاند. و در این مسیر، جاده عمادشهر به دیدهبان یک بار دیگر، میدان امتحان میشود. میافتم دنبال جمعیتِ ماشینها. صدای یک بلندگو در دلِ کویر میپیچد و دعای وحدت میخواند. ناگهان جمعیتِ پیاده و سواره یکصدا میشوند: «الله اکبر...» انگار که سال ۵۸ است و شاید هم امروز، بهارِ دوباره ایران. صدای «مرگ بر آمریکا و اسرائیل» در میانِ سکوتِ سنگینِ کوهستان اوج میگیرد و بالا میرود. بغضها میشکند و قطرههای اشک در هم میآمیزد. به چهرهها نگاه میکنم؛ به دستهای شیعه و سنی که در هم گره خوردهاند و به ایمانهایی که در سینههایشان میجوشد.
10:53 - 13 فروردین 1405