من از همان سال‌های کودکی در شهرک نظامی بزرگ شدم؛ جایی که همه‌چیز بوی نظم، انضباط و آماده‌باش می‌داد. پدرم افسر ارتش بود و زندگی ما با واژه‌هایی مثل مأموریت، شیفت، آماده‌باش، سیل، زلزله و عملیات‌های ناگهانی گره خورده بود. خیلی وقت‌ها نمی‌دانستیم کجاست. مثل بچه‌هایی که فکر می‌کنند پدرشان گم شده، ساعت‌ها چشم‌به‌راه می‌ماندیم و بعد ناگهان، بی‌هشدار، از پشت همان در قدیمی وارد می‌شد؛ خسته، اما با همان لبخند همیشگی که خیالمان را راحت می‌کرد.در ساختمان‌های بتنی رنگ شهرک، میان صدای واکس‌زدن صبحگاهی کفش‌ها و عبور سربازها و افسرانی که هر صبح با لباس‌های اتوکشیده آماده دفاع از وطن می‌شدند، قد کشیدم. کوچه‌هایش، دژبانی‌اش، صدای پوتین‌ها، حتی بوی صبح‌های سرد زمستانش بخشی از وجودم شد. آنجا خانه‌ی من بود؛ نه فقط یک محل زندگی، بلکه تکه‌ای از هویت من.اما وقتی فهمیدم همان جایی که از لحظه تولدم تا بیست‌سالگی‌ام پناهم بود، هدف قرار گرفته و تخریب شده… انگار تاریخ زندگی‌ام را زده باشند. انگار بخشی از کودکی‌ام را از جا کنده باشند. برای اولین بار در این جنگ اشک ریختم؛ نه فقط برای **********، برای خاطراتم، برای روزهایی که دیگر برنمی‌گردند.و فراتر از همه این‌ها… امروز چیزهایی را تجربه می‌کنم که نمی‌شود درباره‌شان حرف زد. نه از سر نخواستن، از سر نتوانستن. چون جنسشان از همان سکوت سنگینی است که آدم در زندگی نظامی یاد می‌گیرد؛ سکوتی که پشتش مسئولیت است، خط قرمز است، امنیت است. تجربه‌هایی که نمی‌شود گفت، اما هر روز مثل وزنه‌ای روی سینه می‌نشینند. چیزهایی که شاید هیچ‌کس نفهمد، اما اثرشان در جان آدم می‌ماند.
همین ناگفته‌ها، همین لحظه‌های سنگین امروز، وقتی با خاطره‌ی تخریب خانه‌ی کودکی‌ام گره خورد، دردی ساخت که فقط خودم می‌دانم چه طعمی دارد. انگار تمام آن سال‌های پرترس و پرانتظار دوباره از پس زمان برگشته باشند.با همه این‌ها… هنوز امیدوارم. همان امیدی که سال‌ها از نگاه پدرم یاد گرفتم. همان امیدی که همیشه، درست وقتی فکر می‌کردیم همه‌چیز تمام شده، دوباره زنده می‌شد.امشب خیلی اشک ریختم،خیلیان‌شاءالله پیروزی.مهر و امضاسیدمحمدرضا قلعه نوی
23:48 - 6 فروردین 1405
نظامی و امنیتی
تاریخ
کتاب و ادبیات

3 واکنش
361 بازدید