در چشم باد وقت سحر، بعد از اذان صبح، شبکه خبر اعلام کرد «امام و قائد امّت اسلامی، شهید شد.» صدای قرآن و نوار سیاه گوشه قاب تلویزیون به قلبم فشار میآورد. نمیدانم چرا گریهام نمیگرفت. نمیدانم چرا اشکهایم سنگ شده بودند و محکم نشسته بودند توی مجاری اشکی چشمهایم؛ درست مثل بغض گلویم برای بچههای میناب. در منِ ایرانی، حسّی پدیدار شده بود که نمیدانستم چیست! حسّی مثل غم، خشم و انتقام از همهی کسانی که این جنگها را به ما تحمیل کرده بودند. رو به روی تلوزیون نشسته بودم و احساس سرما تا مغز استخوانم رسیده بود. لباس پشمی پوشیدم گرمم نشد. با لباس پشمی، زیر پتو رفتم باز گرمم نشد. فکهایم میلرزید و دندانهایم به هم میخورد. با انفجارهای پشت هم نزدیک خانهمان و لرزش و غرشش به خودم آمدم.
با همسرم بچهها را بغل گرفتیم و پلهها را دو تا یکی به سمت پایین دویدیم. توی کوچه کنار نگاه جنگزده همسایهها ایستادیم. همه میگفتند «حضرت آقا رو شهید کردن!» و بعضی اشک میریختند. از پایین پلهها به گلدانهای توی بالکن خانهمان نگاه کردم؛ به گرد و غبار روی پلهها. یاد گلنساء در سریال «در چشم باد» افتادم. وقتی میرزا کوچکخان جنگلی را ذبح کرده بودند و همسرش که همرزم میرزا بود را میخواستند بکشند؛ وقتی برادرشوهر تازهداماد و پدرشوهرش را به جرم مبارز بودن کشته بودند؛ وقتی داغدار بود و مجبور بود خانهاش را رها کند و تهران برود. از پلههای کلبهی چوبی و کاهگلیاش پایین آمد. خاک پلهها را جارو کرد. گُل ریخته از گلدان را توی گلدان کاشت. وقتی همسرش گفت باید برویم و این چه کاریست؟! گفت: «اینجا خونمه». اوضاع آرام شده بود. صدای انفجاری نمیآمد. از پلهها بالا رفتیم. بچهها را به همسرم دادم و خودم مشغول تمیز کردن بالکن شدم. گردوغبارها را جارو کردم و تِی کشیدم. سراغ گلدانهایم رفتم. بهشان آب دادم. گلدانهای خالی قدیمی را پر از مخلوط خاک باغچه و کمپوست کردم و بذر سبزیخوردنهایی که قبلاً خریده بودم را کاشتم. همسرم تلفنبهدست آمد و گفت مادرم پشت خط است. جواب دادم؛ نگرانمان بود. گفتم بالکن را تمیز کردم و مشغول رسیدگی به گلدانهایم. ناراحتی کرد. گفت وسط جنگ و عزا چه موقع این کارهاست؟! باز یاد گلنساء افتادم؛ یاد مقاومتش. یاد زنانگیاش. فیلمهای تاریخی که فقط نباید آدم را سرگرم کنند، باید چیزی هم یاد آدم بدهند. من از گلنساء یاد گرفته بودم در روزهای سخت مقاوم باشم. زندگی هنوز در جریان بود. با آبپاش پای گلها آب ریختم و جواب دادم: «اینجا خونمه، هنوز زندهم. این اول راه مقاومته.»
15:24 - 17 اسفند 1404