روایت بهشتِ خاکآلود در خانههای بمبارانشده کرمانشاه
در حالی که گرد و غبار ناشی از بمباران هوایی بر سر و روی خانههای محله چقگلان کرمانشاه نشسته، جهادگران با دستان پرمهر خود به میان آوارها رفتهاند. در روایتی تکاندهنده از این حضور، صحنههایی از صبر، ایثار و تلاش زنان برای بازگرداندن آرامش به خانههای آسیبدیده و مرهم گذاشتن بر زخمهای مردم داغدار به تصویر کشیده شده است.
به گزارش خبرگزاری فارس از کرمانشاه، در پی بمباران هوایی در محله چقگلان حافظیه کرمانشاه در هفتم فروردین، که طی آن بیش از ۱۰ واحد مسکونی تخریب و ۵۸ شهروند مجروح و ۱۴ نفر از ۲ خانواده زیر آوار بیرون کشیده شدند، گروههای جهادی از ساعات نخست در منطقه حاضر شدند تا در کنار مردم داغدار، مرهمی بر ویرانی و دردهای آنان باشند. یکی از این نیروهای داوطلب، «پروانه نوری» است؛ زنی که روایتش از آن روز، همچون قاب تصویری زنده، بوی خاک، اشک، ایثار و انسانیت را در دل حادثه مینشاند.
بهشت خاکآلود
پروانه نوری روایت میکند:توی حیاط مسجد حضرت ابوالفضل(ع) جمع شدهایم. با چند نفر از خانمهای جهادی وارد خانهای میشویم که همسایهها میگویند خانه مهوش خانم است. موج انفجار همه شیشهها را شکسته و وسایل خانه را بهم ریخته؛ خاک و تکههای شیشه همه جا پخش است. چشمم به سجادهای میافتد که موقتی یک تا زدهاند. وقتی بازش میکنم، چادر نماز کرمرنگی با گلهای قهوهای میان آن است… و در همان لحظه آرامشی عمیق در وجودم میپیچد؛ با خودم میگویم: خدا را شکر! اهل خانه اهل نمازند…»او با بغضی که اجازه فوران پیدا نمیکند، سجاده را مرتب میگذارد داخل کمد شکستهای که دیگر بسته نمیشود. صدای تذکر مسئول گروه در خانه میپیچد: «خانما مراقب شیشهها باشین!» و کار دستهجمعی آغاز میشود؛ جمعکردن وسایل، بلندکردن میز، آزاد کردن فرش، مرتبکردن اتاقها...در میان این آشفتگی، ناگهان یک ماهی قرمز روی فرش سورمهای توی جارو ظاهر میشود؛ ماهی کوچکی که موج انفجار، خانه و تنگش را یکجا در هم ریخته بود.دختر نوجوانی با عجله میگوید: «صبر کنین! ازش عکس بگیرم… برای وطنفروشان...» پروانه با خود فکر میکند: «اینها که دست خودشان آدم سر بریدند، با دیدن ماهی مرده دلشان میلرزد؟…»کار ادامه دارد؛ فرش را لول میکنند، وسایل را جمع میکنند، خاک را میروبند، و پروانه حتی کتری نیمهپرِ روی پیکنیک را دور نمیریزد؛ گویی مهوش خانم در ذهنش ایستاده، آماده دمکردن چای عصرانه برای همسرش.
سراغ مهوش خانم را میگیرد…خواهر پروانه که در کوچه دنبالش میگشته، وارد خانه میشود و با دیدن گلدانهای خاکگرفته در گوشه حیاط، بغض میکند:«مهوش عاشق گلهاش بود… حیاطش مثل بهشت بود…»گلبرگهای خاکيِ حسنیوسف زیر انگشتان پروانه نرم میشود و او با امید میگوید: «خدا رو شکر خودشون سالمند… حیاطش دوباره بهشت میشه.»
خانه بعدی… آهسته روی زخم مردم قدم بگذاریمبه دستور مسئول گروه، پروانه و خواهرش به خانهای دیگر میروند؛ خانهای که میزان تخریبش حتی از قبلی هم بیشتر است. از طبقه بالا، شیشهها مثل بارانی از تیغههای شفّاف روی سه اتاق ریختهاند.پیرزن و پیرمردی هفتادساله، با نگرانی و التماس میگویند: «میشه نخالههای لبه پنجره رو هم پاک کنین؟»پروانه با محبت پاسخ میدهد: «به روی چشم…»با جارو نخالهها را از لابهلای نردهها پایین میریزند؛ روی پردههایی که از موج انفجار پاره شدهاند. پس از اتمام کار، زن و مرد با نگاه خسته اما سپاسگزارشان بدرقهشان میکنند.پروانه مینویسد: «ما آخرین نفراتی بودیم که از آن خانه بیرون رفتیم…»
پایانِ باز؛ جایی که خاک هست، اما زندگی هنوز میجوشددر محله چقگلان، هنوز گرد حادثه روی دیوارها نشسته، اما گرمای دستهای جهادیها، اشکهای فروخورده، و تلاشی که نفسنفسزنان میان آوار جریان دارد، نشان میدهد مردم این شهر در دل ویرانی تنها نیستند.این روزها، محلهای که زخمش عمیق است، با آمدن هر گروه جهادی، هر زن و مرد داوطلب، هر دستی که گوشهای از غم را برمیدارد، دوباره امید را مزهمزه میکند.روایت پروانه نوری تنها روایت خاک و شیشه نیست؛ روایت ایستادگی، محبت و زنانی است که در میانهی آوار، نهفقط خانهها، که دلهای شکسته را هم جارو میزنند.
15:32 - 12 فروردین 1405